تبليغاتX
طنزنوشت های یک سفیر - از دفتر خاطرات یک خبرنگار بعد از این سابق:


آپدیت:    مصاحبه آقای حسین جعفری سردبیر ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد با ایسنا را در اینجا بخوانید.
 
۱-دقیقا یکسال از تصمیم من برای راه اندازی یک وبلاگ طنز "طنزنوشت های یک سفیر" گذشت...مبارک است! اما راستش را بخواهید کمی خسته ام و بی حوصله... 

۲-مطلب زیر به مناسبت ۱۷ مرداد ، روز خبرنگار، نگاشته شده  اما به دلیل تاخیر در انتشار ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد و در نتیجه ادغام شماره مرداد با شماره شهریور، دیرتر از موعد در وبلاگ قرار میگیرد:

از دفتر خاطرات یک خبرنگار بعد از این سابق: (چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

ساعت ۶ صبح- تختخواب:

از خواب بیدار می شوم.امروز زوز من است!روز خبرنگار...

ساعت شش و پنج دقیقه - میز صبحانه:

دیگر مطمئنم که امروز یک روز دل انگیز روح افزای شاد فرحبخش و پرنشاط خواهد بود! رادیو را روشن می کنم:«یک خبرنگار در عراق توسط افراد ناشناس ربوده و کشته شد.وی ابتدا مورد آزار و اذیت قرار گرفته و سپس تحت شکنجه٬دست و پایش به طور ضربدری قطع و جلوی سگها انداخته شده و پس از آن سرش را بریده اند و جسدش را هم مورد عنایت قرار داده اند!»
خدا به خیر کند !

ساعت ۸ صبح - دفتر روزنامه:

صورت علی مثل مومیایی های فراعنه در اهرام ثلاثه باندپیچی شده و پایش هم در گچ است! توضیح می دهد که:«در ورزشگاه به هیچ وجه تماشاگرها مثل قبایل وحشی افریقا به جان هم نیفتاده بودند و او هم اصلا قصد عکاسی نداشته و مسئولین ورزشگاه هم به هیچ وجه اورا مورد نوازش قرار نداده اند و دوربینش را هم نشکسته اند و ...»
با خودم میگویم خدا را شکر که هیچکدام از این اتفاق ها نیفتاده!

ساعت ۹صبح - دفتر آقای مردمی:

از آنجا که سردبیر گفته بود درباره مساله بحران بروز آلودگی نفتی در شیر پاستوریزه گزارشی تهیه کنم به دفتر آقای مردمی میروم و از دستیار منشی دفتردار مسئول دفترش برای مصاحبه از ایشان وقتی برای ۶ماه دیگر می گیرم.

ساعت ۱۲ ظهر-دفتر آقای خوشرو:

به دفتر آقای خوشرو می روم که ۶ ماه پیش برای مصاحبه از او وقت گرفته بودم.از نقش او در بحران بروز آلودگی نفتی در شیر پاستوریزه سئوال میکنم. از عبارت <<برو گمشو مردک &%$*#|X@! >> استفاده میکند. &%$*#|X@! ترکیبی است از نام یکی از نزدیکان و نام یک نوع نوشیدنی!

 ساعت ۲ بعد از ظهر-دفتر روزنامه:

به دفتر روزنامه میروم...هیچکس اینجا نیست. با مدیرمسئول تماس میگیرم! آدرسی می دهد و می گوید بیا...می روم... مدیر مسئول٬سردبیر و تحریریه را میبینم که پاچه ها را ورمالیده اند و آب حوض می کشند! قبل از اینکه برسم میگویند  "روزنامه توقیف شد!"
پاچه ها را بالا میدهم ! امروز روز خبرنگار است اما من دیگر خبرنگار نیستم...

(کاریکاتور اختصاصی مطلب از عباس پرهیزگار)     

 

                               
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 0:35 توسط سامان فیروزی (سفیر) |