۲-مطلب زیر به مناسبت ۱۷ مرداد ، روز خبرنگار، نگاشته شده اما به دلیل تاخیر در انتشار ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد و در نتیجه ادغام شماره مرداد با شماره شهریور، دیرتر از موعد در وبلاگ قرار میگیرد:
از دفتر خاطرات یک خبرنگار بعد از این سابق: (چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)
ساعت ۶ صبح- تختخواب:
از خواب بیدار می شوم.امروز زوز من است!روز خبرنگار...
ساعت شش و پنج دقیقه - میز صبحانه:
دیگر مطمئنم که امروز یک روز دل انگیز روح افزای شاد فرحبخش و پرنشاط خواهد بود! رادیو را روشن می کنم:«یک خبرنگار در عراق توسط افراد ناشناس ربوده و کشته شد.وی ابتدا مورد آزار و اذیت قرار گرفته و سپس تحت شکنجه٬دست و پایش به طور ضربدری قطع و جلوی سگها انداخته شده و پس از آن سرش را بریده اند و جسدش را هم مورد عنایت قرار داده اند!»
خدا به خیر کند !
ساعت ۸ صبح - دفتر روزنامه:
صورت علی مثل مومیایی های فراعنه در اهرام ثلاثه باندپیچی شده و پایش هم در گچ است! توضیح می دهد که:«در ورزشگاه به هیچ وجه تماشاگرها مثل قبایل وحشی افریقا به جان هم نیفتاده بودند و او هم اصلا قصد عکاسی نداشته و مسئولین ورزشگاه هم به هیچ وجه اورا مورد نوازش قرار نداده اند و دوربینش را هم نشکسته اند و ...»
با خودم میگویم خدا را شکر که هیچکدام از این اتفاق ها نیفتاده!
ساعت ۹صبح - دفتر آقای مردمی:
از آنجا که سردبیر گفته بود درباره مساله بحران بروز آلودگی نفتی در شیر پاستوریزه گزارشی تهیه کنم به دفتر آقای مردمی میروم و از دستیار منشی دفتردار مسئول دفترش برای مصاحبه از ایشان وقتی برای ۶ماه دیگر می گیرم.
ساعت ۱۲ ظهر-دفتر آقای خوشرو:
به دفتر آقای خوشرو می روم که ۶ ماه پیش برای مصاحبه از او وقت گرفته بودم.از نقش او در بحران بروز آلودگی نفتی در شیر پاستوریزه سئوال میکنم. از عبارت <<برو گمشو مردک &%$*#|X@! >> استفاده میکند. &%$*#|X@! ترکیبی است از نام یکی از نزدیکان و نام یک نوع نوشیدنی!
ساعت ۲ بعد از ظهر-دفتر روزنامه:
به دفتر روزنامه میروم...هیچکس اینجا نیست. با مدیرمسئول تماس میگیرم! آدرسی می دهد و می گوید بیا...می روم... مدیر مسئول٬سردبیر و تحریریه را میبینم که پاچه ها را ورمالیده اند و آب حوض می کشند! قبل از اینکه برسم میگویند "روزنامه توقیف شد!"
پاچه ها را بالا میدهم ! امروز روز خبرنگار است اما من دیگر خبرنگار نیستم...
(کاریکاتور اختصاصی مطلب از عباس پرهیزگار)