تبليغاتX
طنزنوشت های یک سفیر - باب اندر <مکنت و ثروت> از گلستان 2008
هزل تعلیم است آن را جد شنو.....تو مشو به ظاهر هزلش گرو

 پیش نوشت:

خبر:خشم کاخ سفید از پرتاب سفیر(لینک خبر)

تکذیب خبر:اینجانب "سفیر" پرتاب خود به فضا را قویا تکذیب نموده به مقامات امریکایی اعلام میکنم که حق دخالت در امور داخلی این وبلاگ را ندارند ولیکن بنده هر کجا که دوست داشته باشم خود را با کله پرتاب خواهم نمود ! روابط عمومی وبلاگ طنزنوشت های یک سفیر(شبگون) ضمن محکومیت ادعای واهی کاخ سفید نشینان،آن را تلاشی مذبوحانه در جهت کسب رای برای جمهوری خواهان در  انتخابات ریاست جمهوری امریکا می داند . 

 

باب اندر <مکنت و ثروت> از گلستان 2008:(یه زودی در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

 

و ای فرزند ! آن حکایت شنیدستی که :

توانگری را مرضی عارض گشت و همه حکیمان ملک ایران از معالجت وی فروماندند.پس ظریفی بر بالین وی فرود آمد و بدو فرمود که ای مرد! هم از ثروتت به هیچ کس خیری نرسید؛دیدی چگونه مرگ گریبانت بگرفت و مال تورا هیچ سود نبخشید؟

 

                  بسی مال و ماشین و ملیون دلار         دوصد  ملک  و  ویلای  فردونکنار*

                  بسی پول‌‌ِ خفته به بانک سوییس         به  هنگام  مرگت  نیاید   به کار

 

پس توانگر بر ریش وی ریسه ها برفت و به فرنگستان شد و طبیبان فرنگی درمان وی نمودند و سالم به وطن بازگشت و سالیان دراز زیست و آن ظریف از فقر و فلاکت جان بداد و توانگر وی را با دست خویشتن کفن فرمود و خرما و حلوای ختم وی را تناول نمود.

هان ای فرزند ! این از آن روی تورا گفتم که نیک بدانی آنان که پول را مذمت گویند یاوه گویانند.

پس چون در مکتب از تو بپرسند علم بهتر است یا ثروت ، دانشگاه آزاد و مدارس غیرانتفاعی به یاد آور که در ازای پول  علم دهند و معلمان را با آن همه علم در خاطر آر که هر چه علم به دیگران دهند هیچ پول شان ندهند. پس پول گرامی دار و اصحاب علم را خوار.

بدان که قدرت پول راست ولاشک که نداشتنش موجب خفت است و به جیب اندرش مزید عزت!

وآنکس که پول را چرک کف دست خواند را بگوی که دست خود بشوی اگر راست گویی، به یقین نخواهد شست و اگر شوید، از شستمان دست هیچش نخواهد چکید و اگر چکید هیچ تورا نخواهد رسید؛چرا که او بکار پولشویی مشغول و مشروع جلوه دادن درآمد نامشروع وی را امری است معمول.وهر آینه چنین می خواند که:

 

     پول می شویم و  از   کرده   خود   دلشادم             شادم از رشوه و باجی که به کس من دادم

 

و فرزند چنین نوشت که ای پدر! من پولشویی ندانم و رشوه و باج نتوانم... که این همه، کار مفسدان اقتصادی و آقازادگان باشد ولی تو کارمند بودی و من کارمندزاده ام و شپش در جیبم آکروبات زنان باشد. من پول هیچ نشناسم چه رسد به پولشویی!

 

*پاورقی:

(توضیح مصحح:گرچه در برخی نسخ لفظ "دریاکنار" استفاده شده است،منظور شاعر از "فردون کنار" همان شهر "فریدون کنار" بوده که تنگ بودن قافیه شاعر را به جفنگ آورده است.)

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

در اینجا قصد دارم کسی رو به شما معرفی کنم که استعدادش در این مملکت به هدر رفته! این شاعره گمنام در شعر و شاعری دست شعرای بزرگی مثل  حافظ،سعدی،فردوسی و سفیر(!!!) را از پشت بسته است... و ایشان کسی نیست جز خانم مانا! نویسنده وبلاگ پاییز طلایی که قرار بود شعری با سوژه این مطلب بسرایند! حالا شعر این شاعر بزرگ معاصر  به شما تقدیم  می شود :

 

پول   و     پله   و     ویلای    شمال   و    ماشین     زانتیا

برو    و    بیا    و   این ور   و     اونور   با   هزار  کلک و  ریا

ما هم  مثل  همیشه  تی  میکشیم   اونجا   و   کافه تریا

تو خوشبختی ولی من و تو با هم میریم زیر یه خاک سیا !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 16:35  توسط سامان فیروزی  |