تبليغاتX
طنزنوشت های یک سفیر - نوشابه سیاه !
هزل تعلیم است آن را جد شنو.....تو مشو به ظاهر هزلش گرو

 

نوشابه سیاه!(چاپ شده در نشریه دانشجویی دالتون ها)

 

همراه ابوی و والده و همشیره بر سماط شدیم و ماکولات را تناول می بکردیم که به ناگه صدای دق الباب بیامد و به محض قصد کردن همشیره باز کردن در را، من باب غیرت چشم غره ای بر وی برفتم که بر جای بنشست و میخکوب همی گردید.

در را باز بکردم مردی را بدیدم به ظاهر نیک سیرت و لی نه خوش صورت که همی گفت من همانا حاکم شهر هستم و اگر خواهید خانه تان جارو می کنم و خیابان ها آسفالت می کنم و …

سپس دبه ای بداد پر از مایعی سیاه ، به منزل فرود آمدم و گفتم که هان ای پدر ! این را حاکم شهر بداده که وی مردی عادل است و پدر همی گفت که این را نوشابه همی گویند و در اروپا بسیار نوشند و البته   Non Alcholic باشد ! درب دبه را باز نمود و همه را لاجرعه سرکشید! لا جرعه بالا رفتن دبه همانا و ریغ رحمت را لا جرعه بالا رفتن همانا و پدر به رحمت ایزدی پیوست.

ایام بعد طبیبان در طبابت قانونی بگفتند که پدرت بعلت شرب نفت جان بداده !

به نزد حاکم رفتم که هان ای حاکم ! این چه بود به ما دادی و گفتی ما آنرا بر سماط شما قرار خواهیم داد !؟

حاکم بگفت که من چنین نگفتم که مایع سیاه بر سماط شمایان آورم و آنکس که مرگ پدر شما را سبب شد من نیستم ولیکن بدانید که پسته چیز خوبی است و انرژی بسیار دارد و این انرژی حق مسلم ماست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 22:40  توسط سامان فیروزی  |