|
طنزنوشت های یک سفیر
|
||
|
طنز یعنی گریه کردن قاه قاه.....طنز یعنی خنده کردن آه آه |
این هم یک خاطره همینجوری:
دوره پیش دانشگاهی یک معلم شیمی داشتیم به اسم آقای "کاظم شکفته" که خیلی مرد دوست داشتنی ای بود... منتهی همیشه روی تخته ریز می نوشت و من هم که چشمم ضعیف بود پدرم در می آمد تا نوشته های روی تخته را بخوانم ! به همین خاطر همیشه ی خدا، سرم روی جزوه بغل دستی ام بود! هرچقدر هم سر کلاس می گفتم "لطفا درشت بنویسید" افاقه نمی کرد! اول درشت می نوشت و بعد یادش می رفت و دوباره مورچه می دواند ! این بود که یک روز تصمیم گرفتم از باب دیگری وارد شوم و مدح استاد بگویم و اگر جواب نداد هم که بقول قدما :
"چو شاعر برنجد بگوید هجا بماند هجا تا قیامت بجا!!!"
لذا یک روز، اول زنگ شیمی، شعر زیر را روی تخته نوشتم :
شکفته، ای همه عالم بســـویت همه دنیا و اُخری مسـتِ رویت
بُوَد جانا ! نوبل شایـسـتــه ی تو بگردد هر شیمیدان خاکِ کویت
بُوَد مارکف نیکوف شاگردِ دَرسَت شـــــود لاوازیـه یــک تـار مـویت
نـویسـی گر درشت بر روی تخته ببوسم روی و رخســــار نکویت!
با ابن حال ایشان همان جلسه هم روی تخته ریز نوشت و مورچه ها بدوانید و در پایان کلاس هم به من گفت : " چون ترسیدم بیای ماچم کنی ریز نوشتم !! "
|
|