تبليغاتX
طنزنوشت های یک سفیر
 
طنزنوشت های یک سفیر
 
 
طنز یعنی گریه کردن قاه قاه.....طنز یعنی خنده کردن آه آه
 
معما

حسادت که نه...

معماي من اين بود

که تو آن ها را نوازش مي کردي

يا آن ها تو را ؟

جواب اين بود

که من

     کمتر بودم

                 حتي

                            از بچه گربه هاي حياط خلوت خانه شما !

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 16:3  توسط سامان فیروزی (سفیر)  | 

نکته ادبی:راجع به گلدان لب پنجره و رمانتیک بودن آن حتما زیاد شنیده اید !
نکته انتخاباتی : سبز بودن گیاهان هیچ ربطی به سید بودن فلان کاندیدا ندارد !
نکته غیر انتخاباتی : بعضی وقت ها چیزهای سبز سر از آفتابه در می آورند !!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 19:7  توسط سامان فیروزی (سفیر)  | 
به مناسبت روز معلم(و صد البته با تاخیر!):

تقدیم به روح پاک معلم عزیز پنجم ابتدایی ام٬ آقای محمدرضا عفتی٬ که (چرا) گفتن و بی دلیل نپذیرفتن را به ما آموخت...
مردی که هنوز رفتنش را باور ندارم...
روحش شاد...

آقای عفتی...اجازه !؟ یادتان هست وقتی دفترم را برای نوشتن یادگاری به شما دادم نوشتید " به امید دیدار در دانشگاه"؟...
پس (چرا) قبل از آن که به دانشگاه بروم شما رفتید و پر کشیدید؟...



راستی هنوز که هنوز است نفهمیدم (چرا) بالای امضایتان نوشتید A-F؟



منزلت استاد یا زندگی یک معلم نمونه در5 اپیزود
(چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

0- دوران شیرخوارگی:
 مکان: کنار گهواره نوزاد

 خاله خانم: واقعا که ! این بچه چقدر لاغر و زرد انبو هستش !
عمه خانم: واه واه بلا به دور ! معلومه وقتی بزرگ شد معلم می شه !!

 1-کودکی:

 پدر(رو به پسر چاق): پسرم ! بزرگ شدی می خوای چی کاره شی ؟
پسر چاق: می خوام دلال گوشت گورخر آفریقایی بشم !
پدر: الهی قربونت برم  پسر گلم !باریکلا تصدقت برم ! موش بخوره تورو !  از همون اول معلوم بود تو یه چیزی میشی ...

 پدر(رو به پسر لاغر): تو چی پسرم !؟
پسر لاغر: من می خوام معلم ...
پدر : خاک بر سرت کنن... خانم...بیا ببین چه بچه ای تربیت کردی ! اصلا معلوم نیس این بچه به کی رفته !
پسر : اما معلم راهنمای بشر...

(ادامه داستان به دلیل تصاویر خشونت علیه کودکان سانسور می شود!)

 2-نوجوانی
مکان: کلاس انشا
موضوع انشا: می خواهید در آینده چه کاره شوید!؟ 

همان پسر لاغر: من می خواهم در آینده شغلی داشته باشم که منزلت بالا و احترام زیاد داشته باشد برای همین تصمیم گرفتم معلم...
معلم انشا: چی ؟ گور به گور شی ! می خوای خودتو بدبخت کنی ؟ برو بیرون از کلاس من تا با والدینت نیومدی پاتو تو کلاس من نذار... کودن !

 3- جوانی
مکان: مجلس خواستگاری

پدر عروس خانم (احتمالی): خب... آقا پسر کارشون چیه ؟
مادر همان پسر لاغر : معلم هستن...
پدر عروس خانم (که حالا احتمالش کمتر شده !): نه ! عرض بنده این هست از چه طریق کسب درآمد می کنن !؟
پسر لاغر: معلمی...اصولا معلم ها وظیفه خطیر  آموزش...
پدر عروس خانم (با احتمال صفر!): بفرمایید بیرون آقا... مگه ما دخترمون رو از تو جوب پیدا کردیم ؟ کلی خواستگار دلال داره این دختر !!!

4-میانسالی:
مکان: جلسه تقدیر از معلم نمونه

 مجری جلسه: در اینجا جا داره از آقای معلم نژاد(همان پسر لاغر!!) خواهش کنم روی سن تشریف بیارن...
آقای معلم نژاد(پسر لاغر سابق): متشکرم... معلمی و تدریس شغلی بسیار دشوار...
مجری جلسه: خب متشکرم کافیه! حالا نوبت میرسد به تقدیر  ازاسپانسر محترم برنامه،جناب  آقای دلالمندیان،مدیریت محترم شرکت تهیه و توزیع گوشت گورخر آفریقایی ...خواهش میکنم روی سن تشریف بیارن و در مورد امر خطیر دلالی گوشت گورخر با سخنان مبسوطی مارا مستفیض بفرمایند..تشویق بفرمایید ...

 و این داستان ادامه دارد!!

 |+| نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 2:15  توسط سامان فیروزی (سفیر)  | 
کاریکلماتور۶:(منتشر شده در ماهنامه طنز اینترنتی کافه طنز )

۱- سیارات منظومه شمسی به جمله “همیشه حق با مشتری است” اعتراض دارند!
۲- کودکان امروز، به جای خاله بازی تمرین پارتی بازی می کنند.
۳- چون حروفچین بود هنگام عقد کنان گفتند: “عروس رفته حرف بچینه”!
۴- بعضی خیابان های شهر چراگاه چشم هستند.
۵- لامپ مهتابی هووی مهتاب است.
۶- شعر های عاشقانه ام حاصل معاشقه قلم با کاغذ هستند.
۷- چون از شنیدن حرف مخالف فشار خونش بالا می رفت به عضویت گروه فشار در آمد.
۸- چراغ چشمک زن همیشه در حال نخ دادن است!
۹- وقتی برق می رود شمع ها به ریش لامپ می خندند.
۱۰- برای حل مشکل زنان خیابانی اقدام به تخریب خیابان ها می کرد.
۱۱- چون مهلت اقامتم تمام شده بود مرا از قلبش دیپورت کرد.
۱۲- باران بهاری اشک شوق طبیعت در آمدن بهار است.
۱۳- عروسک های پسرانه دامادک هستند!
۱۴- دلم را شکست اما نمی دانست با این کار نمی تواند از آن خارج شود.
۱۵- آنقدر حرف هایش را خورد که واژه بالا آورد.

لینک مطلب در کافه طنز

 |+| نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 18:56  توسط سامان فیروزی (سفیر)  | 


آنها که  به دلیل اجازه رانندگی ندادن به خانم ها به دولت عربستان خرده میگیرند و آن را از مصادیق نقض  حقوق بشر می دانند احتمالا فراموش کرده اند که یکی از اولیه ترین حقوق هر انسانی حق حیات و زندگی است و با دادن حق رانندگی به بانوان ممکن است این حق اولیه از انسان های زیادی صلب شود !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 14:26  توسط سامان فیروزی (سفیر)  | 
 
  بالا