|
طنزنوشت های یک سفیر
|
||
|
طنز یعنی گریه کردن قاه قاه.....طنز یعنی خنده کردن آه آه |
آپدیت:
خبر ویژه:
شماره ۳۴ ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد٬ ویژه نوروز۸۸ منتشر شد و مشهدی های عزیز می توانند آن را از دکه های روزنامه فروشی تهیه کنند. طرح جلد این شماره از آقای محسن مالکی است که ذیل این متن قرار داده شده است :

بازی بازی با همه چی بازی - سری دوم
* خبر: کاهش شدید قیمت برخی از مواد مخدر
- فلش بک: خبر: وزیر بازرگانی : موج ارزانی در راه است.
- نتیجه: بنده خدا راست می گفت . . . ما باور نمی کردیم!!!
* خبر: تونی بلر: هر روز قرآن می خوانم.
- حافظ: ای کبک خوش خرام کجا می روی به ناز غره مشو که گربه ی زاهد نماز کرد
* خبر: خاتمی: صلح به سادگی به دست نمی آید، باید جنگید!
- نتیجه: هر چیزی که به سادگی به دست نمی آید، باید خلافش را عمل کرد.
* خبر: عدم پرداخت یک میلیارد دلار درآمد نفت به صندوق ذخیره ی ارزی
- شعر: حمومی آی حمومی پول های نفت رو بردن
ازون پولا که بردن چقدرو پس آوردن!؟
* خبر: رئیس جمهور در قم اعلام کرد: ۴۰۰۰۰ هزار دروغ ضد دولتی در سه سال گذشته
- سوال: چند تا دولتی؟!
- محاسبه: دروغ در سال ۱۳۳۳۳/۳۳ = ۳ سال <- 40000
دروغ در هر روز ۳۶/۵۳۶ = ۳۶۵ <- 13333/33
بر فرض اینکه دروغ پردازان بر اثر خستگی ناشی از امر خطیر دروغ پردازی، روزانه به ۸ ساعت خواب نیاز داشته باشند:
با احتساب ۱۶ ساعت دروغ پردازی مفید در شبانه روز داریم:
۲/۲۸ = ۱۶ <- 36/53
به عبارتی دیگر به طور تقریبی هر نیم ساعت یک دورغ بر ضد دولت تولید شده است.
پیدا کنید پرتقال فروش را!
* خبر۱: معاون فرهنگی سازمان ملی جوانان: سالانه باید ۱۵ میلیون جوان مجرد به خانه ی بخت بروند.
* خبر۲: ۱۲ تا ۱۳ میلیون جوان در آستانه ازدواج
- نتیجه: ۲۰۰۰۰۰۰ باقیمانده را از کشوردوست و همسایه افغانستان وارد خواهیم کرد.
* خبر: فلش بک: نماینده ی اصفهان: آرایش بازیگران ایرانی بیش از بازیگران هالیوودی است.
- اطلاعیه: آموزش آرایش گری توسط بانو گلشیفته فراهانی در هالیوود برگزار می گردد.
* خبر: بازدید سرزده ی احمدی نژاد از یک خوابگاه دخترانه
- یا الله...!!!
لینک مطلب در کافه طنز
این داستان اولین تجربه بنده در نوشتن داستان کوتاه(طنز) است...امیدوارم مقبول طبع قرار بگیره:
زمانی برای مستی گوسفندان
یا
حکایت جنگ هفتاد و دو ملت
(منتشر شده در ماهنامه اینترنتی طنز سنگ پا)
صبح در حالی که مشغول غلت زدن های صبحگاهی در رختخواب بودم، صدایی به گوشم رسید که تا آن روز به هیچ وجه در آن مکان نشنیده و از آهنگ و طنینش مستفیض نگردیده بودم.
صدا متعلق به جا نوری بود گوسفند نام که ظاهرا" در حیاط به درختی بسته شده و آواز لاینقطع سر داده و تا هفت خانه این سو و هفت حیاط آن سو را از آوای بی نظیر خود بی نصیب نگذاشته بود. در حالیکه از تعجب شاخ در آورده بودم از خانه که زیرزمینی با یک اتاق خواب و یک پذیرایی بود بیرون آمدم اما صدا قطع شده بود و من هیچ ملتفت نشدم که آن
حیوان زبان نابسته در کجای این حیاط نشسته و آواز گوسفند در چمن سر داده است. در این زمان به یاد عینکم افتادم که شاید با به چشم گذاشتن آن می توانستم این موجود کذایی را که خواب شیرین صبحگاهی ما را با کنسرت خویش آشفته و تبدیل به زهر مار نموده مشاهده کنم.از پله ها پایین آمدم ، از راهرو کوچکی که حمام در سمت راست آن بود وارد هال شده و از آنجا مستقیم خود را به اتاق خواب رساندم تا بلکه عینک خود را پیدا کنم.در حالیکه جستجو کنان فکر میکردم گم شدن عینک به گندیدن نمک می ماند و خود مصیبتی است، مصیبتی عظیم تر حادث گردید : علویه خانم٬ مادر بچه ها که تازه از خواب بیدار شده بود بنای غر و لند گذاشت که :" آخر مرد حساب ! اینجا هم جا بود که تو برایمان پیدا کردی ؟! که آخر عمری بیاییم و همخانه و همسایه گاو و گوسفند شویم!؟"
گفتم:" خانم جان ! کمی آرام تر صحبت کن چرا که همانگونه که خودت به خوبی می دانی همسایه آدم فضولی است و آشپزخانه اش هم درست بالای همین اتاق خواب ما قرار دارد و هر آینه طبع فضولی اش گل کند می تواند به راحتی از صحبت های ما محظوظ و مستفیض گردد!"
در این حین بود که قاسم، پسرمان که از فرط کمبود جا شب ها در پذیرایی می خوابید و آخرین تتمه عذب ذریه ما محسوب می شد در چهارچوب در ظاهر گردید و در حالی که مو هایش مانند فنر هایی که همه به مکانی متصل و لیکن از هم در رفته اند با صدای خواب آلوده لب به سخن گشود که این گوسفند کله صبحی از جان ما چه می خواهد ؟!
در همان دم علویه که از هر فرصتی برای نیش و کنایه زدن بهره تام برده از هیچ متلک انداختنی مضایقه نمی کرد خطاب به قاسم گفت که گوسفند قصد خیر داشته و خواسته جنابعالی را که انسانی بی کار،بی عار و ولنگار هستید و با بیست و اندی سال سن نه فنی فراگرفته و نه هنری آموخته اید را از خواب بیدار کند تا پی کاری بروید و تا لنگ ظهر قد طویل خود را در کف خانه پهن ننمایید."
ولی قاسم که زبان تند و تیزش از زبان مادر کم نیاورده و به عقیده اینجانب اصلا به زبان ایشان رفته بود و در حاضر جوابی و بدیهه گویی دست همه را از پشت بسته و شهره عام و خاص بود چنین جواب داد که :"خیر هرگز چنین نبوده و نیست و بانگ صبحگاهی جهت بیدار کردن جمیع الناس تنها بانگ خروس بوده و شاید هم صدای موذن انکر الاصوات سر کوچه خودمان و این مساله ابدا دخلی به گوسفند بیچاره ندارد"
مادر و پسر در باب اصوات حیوانات اظهار فضل ها می کردند و جدل ها می نمودند و من که ترجیح می دادم به هر نحو ممکن صدای این مادر و پسر را نشنوم به صدای گوسفند بیچاره گوش فرا میدادم و هرچه در آن دقیق تر می شدم حزن و اندوه و سوگ بیشتری در آن احساس می کردم و اورا چون کسی که تا ساعتی دیگر به پای چوبه دار جان خواهد داد می دیدم تا به آنجا که به این نتیجه رسیدم که صدای این جانور نگون بخت "نع نع" یا همان "نه نه" است و او از سرنوشت شومی که انتظارش را می کشد آگاه بوده مشغول عجز و لابه است.
لذا در صدد بر آمدم تا این مکاشفات خودرا در اختیار سایرین هم قرار دهم تا بلکه حقیقت امر بر آنان نیز روشن و مکشوف گردد. لهذا بنای سخن گفتن کرده آنچه در ذهن خود داشتم تمام و کمال در اختیار حضار قرار داده از ذکر هیچ نکته ای فرو گذار نکردم. اظهارات اینجانب از سوی علویه خانم به عنوان نشانه هایی از جنون یا زوال عقل تلقی گردید ولیکن قاسم که سرش برای اینگونه مباحث درد می کرد و همشه مترصد فرصتی بود تا سخنان اراجیف و صد من یک غازش را برای یک گوش مفت بخواند چنین بیان فرمود که :" پدر جان گرچه شما حق پدری گردن من دارید ولیکن گفتن حق از این حق اولی تر است و واقعیت امر چنان است که این گوسفند نه تنها عجز و لابه و "نه نه" نمی گوید بلکه ذکر لب و ورد زبانش "به به " است چرا که نیک میداند سرانجامی جز قربانی شدن و ذبح گردیدن پیش پای حاجی تازه مشرف ندارد و این خود مایه مباهات است و از سوی دیگر غذای مومنین و مسلمین و عبادالله شدن خود افتخاری عظیم است که هر گوسفندی لیاقت آن را ندارد!"
علویه خانم،که تا پیش از این سخن گفتن در این باب را از نشانه های سفاهت و بی عقلی می دانست شروع به اظهار عقیده کرد :" این نگون بخت نه تنها "به به" نمی گوید بلکه از اوضاع زمانه ناله و شکایت دارد ولی ذکر او "نه نه" هم نیست بلکه می گوید "کمک کمک" و به این ترتیب از خلق الله تقاضای یاری و امداد می نماید."
من که از این سخن ها حقیقتا متعجب شده بودم گفتم که "آخر این چه حرفی است و لا اقل "به به" و "نه نه" کمی به صدای گوسفند مشابهت می دهد ولی کمک کمک از لحاظ آوایی هم هیچ نوع شباهتی به صدای این ذلیل مرده ندارد!"
علویه خانم ناگهان مانند کسی که مار یک جایش را گزیده باشد فریاد زد که:"آخر تو چه می فهمی !؟ گوسفند به زبان آدم صحبت نمی کند چه رسد به فارسی ! که بخواهد بگوید به به یا نه نه! او به زبان خودش کمک می خواهد !
گرچه صدای بع بع،نه نه،به به یا کمک کمک گوسفند قطع شده بود اما هنوز در فکر بودم که علویه چگونه توانسته بود زبان گوسفند را به فارسی بلیغ و فصیح ترجمه نماید !؟
صبح فردا،محمد،پسر صاحبخانه فریاد زنان و علی آقا علی آقا گویان در خانه را می کوبید و کم مانده بود که در را با شیشه پایین بیاورد! در را که باز کردم یک سینی دستش دیدم که قسمتی از گوشت آن خدا بیامرز را در آن قرار داده بودند. با پوزخندی به سینی اشاره کرد و گفت:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!
آمار های اکبرآقا (چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد):
اکبر آقا را خدا بیامرزد.همسایه دیوار به دیوار ما بود و با آنکه سن و سالی داشت دلش جوان بود .می گفتند بعد از گذشت ۴۰ سال از آغاز زندگی مشترک و داشتن ۱۲ بچه و تحویل ۱۰ داماد و عروس به جامعه و یک مهندس در دست احداث(یعنی در حال تحصیل در دانشگاه آزاد) و یک دختر در عقد٬ هنوز که هنوز است عشق میان او و همسرش مانند عشق لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و ویس و رامین و بیژن و منیژه و رومیو و ژولیت شعله ور بود! به همین خاطر شنیدن خبر دوتا شدن تنبان اکبر آقا و تجدید فراشش از آن خبرهایی بود که هیچ رقمه به کت ما نمی رفت٬حتی اگر این خبر را از همسرمان و بطور با واسطه از بنگاه معتبر سخن پراکنی کوچه مان منیره خانم شنیده باشیم. گرچه اصلا انسان فضولی نبودم و کاری به این کارها نداشتم اما ظاهرا جیغ و دادها و عربده هایی که از خانه آن ها بلند می شد هیچ ظنی را نمی توانست در این مورد بی اعتبار کند.
همه مردان محل شب ها که اکبرآقا را در حال برگشتن از دکانش می دیدند دست مریزاد و دمت گرمی به ریشش می بستند یعنی تو مردی که با داشتن دختر دم بخت و پسر دانشگاه آزادی توانستی تجدید فراش کنی ! وگرنه ما که از این عرضه ها نداریم و زیر یکی اش هم مانده ایم! زن ها هم هنگامی که اکبر آقا را می دیدند اخ و تفی می انداختند و ایش ایش گویان از کنارش رد می شدند !
مدتی بدین منوال گذشت تا اینکه باز هم خبر جدید یا بقول فرنگی ها بریکینگ نیوز ! رسید که اکبر آقا که حکایت شیخ صنعان را دوباره به جریان انداخته و آخر عمری فیلش به هندوستان یاد کرده و سر پیری بنای معرکه گیری گذاشته ٬ دوباره به روال قدیم زندگی اش بازگشته و هووی مذکور را سه طلاقه کرده است !
از قضا روزی خدمت یکی از دوستان شرفیاب شده بودیم و بعد از مدتی گپ و گفت و لنباندن چای و شیرینی و میوه و غیره مشغول خداحافظی بودیم که متوجه شدم یک آقایی که بیش از اندازه به اکبر آقا شبیه بود پس از ذکر مقادیر متنابهی قربان صدقه از خانه ای بیرون آمد و زنی ۳۰ ساله هم تا سر کوچه اورا بدرقه و دعا می کرد که خدا سایه اش را از سر او کم نکند و الخ ! پس از رفتن زن٬دوان دوان خودم را به اکبرآقا رساندم ! خفتش کردم و پس از سلام و احوالپرسی های متداول گفتم :"اکبر آقا ! ای شیطون ! تو که گفته بودی طلاقش دادم..."
جوابی که اکبرآقا داد هنوز که هنوز است در گوشم زنگ می زند که گفت :" بله ! طبق آمار های رسمی طلاقش دادم!"
داشتم از تعجب شاخ در می آوردم و هنوز دهانم را برای اظهار تعجب باز نکرده بودم که اکبر آقا جمله ای دیگر گفت که هرگز فراموش نخواهم کرد :" عزیز من ! تو چه قدر ساده ای ! آمار رسمی٬ آماری است که برای خانه است و مصرف داخلی دارد ... و گرنه آمار های غیر رسمی تومانی صنار با آمار های رسمی توفیر داشته چیز دیگری می گوید!"
گرچه مرحوم اکبر آقا تفاوت بین آمار های رسمی و غیر رسمی را به من فهماند و به معلوماتم اضافه شد٬اما پس از مرگ و موقع تشییع جنازه اش ٬ کسی نبود که آمار رسمی و غیر رسمی را اعلام کند! این بود که گیس و گیس کشی راه افتاد که مسلمان نشنود کافر نبیند!!
خدا نگهدار مدینه - حاج مهدی خزایی (به سبک آهنگ زیبای خدانگهدار مجید خراطها)
دانلود
و باز هم
۱- پس از دادن صدقه، بلای هفتاد و یکم بر سرش نازل شد!
۲- قلم، قلم موی کچل است.
۳- در بازار عشق ، هیچ گاه عرضه با تقاضا تناسب ندارد.
۴- برخی برای رعایت عدالت ، با همه نا عادلانه رفتار می کنند!
۵- کاکتوس صادق تر از آنست که مانند گل سرخ خارهایش را نهان کند.
۶- انسان هایی که زود فریب می خورند بیش از آن که ساده باشند ، راه راه هستند!
۷- صاحبخانه دنیا ، برای اجاره خانه ، جان انسان ها را مطالبه می کند.
۸- آنقدر دچار عارضه "روانی" بود که تنها در جوی ها دنبالش می گشتیم!
۹- با پیشرفت علم پزشکی سر عزراییل خلوت شده است.
۱۰- خودکشی ، ترمز اضطراری قطار زندگی است.
۱۱- سقوط آزاد می تواند انسان را از دنیا آزاد کند.
۱۲- کلاهم را برداشت و به جای آن منت بر سرم گذاشت.
۱۳- وقتی خشم طبیعت زمینگیر شد زلزله اتفاق افتاد.
۱۴- دولت عشق با کودتای فراق سرنگون گردید.
|
|