تبليغاتX
طنزنوشت های یک سفیر
 
طنزنوشت های یک سفیر
 
 
طنز یعنی گریه کردن قاه قاه.....طنز یعنی خنده کردن آه آه
 

باب خواب از گلستان ۲۰۰۸:(چاپ شده در ماهنامه طنزوکاریکاتوربچه مشد)

ای فرزند... بشنو این حکایت را:

                                                          حکایت

یاد دارم که شبی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‏ای خفته.شیخی که در آن سفر همراه ما بود، نعره‏ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟ گفت:یاد دارم که شبی شیخی مورد اعتماد ملت در خواب بخفت و چون برخواست اوضاع بر وفق مرادش بنبود! گفتم چگونه شود که اوضاع درهم ریزد و  من به غفلت خفته؟!
ای پسر ! بدان که خواب را مضرات و معایبی است و از آن معایبش همان بود که به روایت نقل شد.ولیکن دگر سود آن باشد که روانشناسان گویند در خواب مشکلات حل می گردد که: 

تـورم ٬گـرانـی و چـنـدیــن بـلا          به کی می کنندش ز کشور برون؟
بگفتا بسی سهل و آسان بُوَد          چـــو در اقتصاد است تحول فزون
چو برهم گزاری کنون پلک خویش         که ارزانی آید به خوابت کنون

پس بدان که مشکلات بسیار حل نگردد و  زیاد گردد مگر  وقتی خواب روی ، چرا که در خواب عملی نتوان کردن بهر خرابتر کردن اوضاع و علاوه بر آن مشکلات زندگانی بدان سان زیاد باشد که تنها در خواب و رویا توان آنان را حل کرد بسان خوردن شتر پنبه را در خواب گه لف لف گه دانه دانه...
گرچه دانم که شباب امروزی تا لنگ ظهر در خوابند و در پی کار هیچ نه...
و فرزند هیچ پاسخش نداد الا اصواتی بدین گون "خر....خر...خ...پ..ف.."

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 23:21  توسط سامان فیروزی (سفیر)  | 


آپدیت:    مصاحبه آقای حسین جعفری سردبیر ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد با ایسنا را در اینجا بخوانید.
 
۱-دقیقا یکسال از تصمیم من برای راه اندازی یک وبلاگ طنز "طنزنوشت های یک سفیر" گذشت...مبارک است! اما راستش را بخواهید کمی خسته ام و بی حوصله... 

۲-مطلب زیر به مناسبت ۱۷ مرداد ، روز خبرنگار، نگاشته شده  اما به دلیل تاخیر در انتشار ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد و در نتیجه ادغام شماره مرداد با شماره شهریور، دیرتر از موعد در وبلاگ قرار میگیرد:

از دفتر خاطرات یک خبرنگار بعد از این سابق: (چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور بچه مشد)

ساعت ۶ صبح- تختخواب:

از خواب بیدار می شوم.امروز زوز من است!روز خبرنگار...

ساعت شش و پنج دقیقه - میز صبحانه:

دیگر مطمئنم که امروز یک روز دل انگیز روح افزای شاد فرحبخش و پرنشاط خواهد بود! رادیو را روشن می کنم:«یک خبرنگار در عراق توسط افراد ناشناس ربوده و کشته شد.وی ابتدا مورد آزار و اذیت قرار گرفته و سپس تحت شکنجه٬دست و پایش به طور ضربدری قطع و جلوی سگها انداخته شده و پس از آن سرش را بریده اند و جسدش را هم مورد عنایت قرار داده اند!»
خدا به خیر کند !

ساعت ۸ صبح - دفتر روزنامه:

صورت علی مثل مومیایی های فراعنه در اهرام ثلاثه باندپیچی شده و پایش هم در گچ است! توضیح می دهد که:«در ورزشگاه به هیچ وجه تماشاگرها مثل قبایل وحشی افریقا به جان هم نیفتاده بودند و او هم اصلا قصد عکاسی نداشته و مسئولین ورزشگاه هم به هیچ وجه اورا مورد نوازش قرار نداده اند و دوربینش را هم نشکسته اند و ...»
با خودم میگویم خدا را شکر که هیچکدام از این اتفاق ها نیفتاده!

ساعت ۹صبح - دفتر آقای مردمی:

از آنجا که سردبیر گفته بود درباره مساله بحران بروز آلودگی نفتی در شیر پاستوریزه گزارشی تهیه کنم به دفتر آقای مردمی میروم و از دستیار منشی دفتردار مسئول دفترش برای مصاحبه از ایشان وقتی برای ۶ماه دیگر می گیرم.

ساعت ۱۲ ظهر-دفتر آقای خوشرو:

به دفتر آقای خوشرو می روم که ۶ ماه پیش برای مصاحبه از او وقت گرفته بودم.از نقش او در بحران بروز آلودگی نفتی در شیر پاستوریزه سئوال میکنم. از عبارت <<برو گمشو مردک &%$*#|X@! >> استفاده میکند. &%$*#|X@! ترکیبی است از نام یکی از نزدیکان و نام یک نوع نوشیدنی!

 ساعت ۲ بعد از ظهر-دفتر روزنامه:

به دفتر روزنامه میروم...هیچکس اینجا نیست. با مدیرمسئول تماس میگیرم! آدرسی می دهد و می گوید بیا...می روم... مدیر مسئول٬سردبیر و تحریریه را میبینم که پاچه ها را ورمالیده اند و آب حوض می کشند! قبل از اینکه برسم میگویند  "روزنامه توقیف شد!"
پاچه ها را بالا میدهم ! امروز روز خبرنگار است اما من دیگر خبرنگار نیستم...

(کاریکاتور اختصاصی مطلب از عباس پرهیزگار)     

 

                               
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 0:35  توسط سامان فیروزی (سفیر)  | 
 
  بالا